دانه درشت باران كه از پشت گردنش قل خورد
به سمت پايين، خطي ممتد كمرش را به دو نيم كرد. مرد انگار باران را حس نكرده باشد،
نگاهي عميقتر به كتابهاي داخل ويترين انداخت و با دست، عينك خيسش را از چشمانش
برداشت.
پسر جوان رو به مرد گفت: «نداريم آقا، ما اينجا فقط كتاب
درسي ميفروشيم. اينو از كجا گير آوردي؟»
پسر جوان كه اين جمله را ميگويد، دستهايش را دور دهانش
ميگيرد و فرياد ميزند: «كتابهاي درسي، تست كنكور، دانشگاهي، همه رقمه، داخل
مغازه»
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت
13:37 |
لطفا يك ليوان پلاستيكي
مرد ميانسال است و موهاي سپيدش از سياهيها
پيشي گرفتهاند. وقتي از اتاق نمونهگيري بيرون ميآيد رنگش پريده اما با نوك
انگشت، پنبه الكلي را كه روي بازويش گذاشته است ميفشارد.
قدمي كه بر ميدارد سوزش عميق تا نوك انگشتانش بدنش را
فرا ميگيرد. نگاهش را به تعقيب زن جوان ميچرخاند.
دختر سن و سالي ندارد اما از خطهاي پيشاني اش هم ميتوان
بسادگي فهميد كه در جواني رو به پيري گذاشته است. سالن آزمايشگاه پر شده از پسرها
و دخترهايي كه هيجان ازدواج بر هيجان جوانيشان غلبه كرده است.
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت
10:43 |
بينيها در مقابل فولوتوسها
مرد ميانسال همزمان كه سرش را از پنجره ماشين بيرون آورده
است فرياد ميزند و دستش را به زير صندلي پيكان رنگ و رو رفتهاش ميبرد. لحظهاي
بعد چماقي چوبي به سرعت در هوا ميچرخد و مردي با ابروهاي در هم فرورفتهبه آنطرف
خيابان ميدود.
گويا هيچكس جلودار مرد ميانسال نيست به آنطرف خيابان كه
ميرسد گوشه چشم چپش ميپرد، اما درست در مقابل صورت جوان لاغر اندام كه ريشهايش
را به شيوهاي غريب اصلاح كرده است ميايستد و فرياد ميكشد: بچه سوسول اگه مردي
حالا بگو چه غلطي ميخواي بكني..بده من او كوفتي و... از شدت گفتن اين جمله اندكي
آب دهان مرد به روي صورت جوان ديده ميشود. جوان دستي به اندك ريشهاي عجيبش كه او
را از ديگران متفاوت كرده، ميكشد و از ترس يا هر چيز ديگر هيچ نميگويد. مرد
دوباره ميانداري ميكند و با عصبانيت ادامه ميدهد: خب همينه ديگه.هيچي نيستي... پفك
آقا جون..پفك! باد داريد همتون. اما ته ته تون هيچي نيست ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت
14:42 |
گلهاي جاده بهشت زهرا
«خيار چنبر بستهاي هزار تومن. سه بسته
اگه بخواي ميشه دو تومن.» كيسه فريزرهاي آفتاب خورده حجم خيارهاي نه چندان سبز را
دو برابر نشان ميدهد. مانند سايه دختر كه زير تيغ آفتاب تابستان در امتداد
اتوبان، چندين برابر كشيده شده است.
هفت سالش هست و پشت كهريزك خانه دارند. خواهرش كه 9 ساله
است، گل ميفروشد و او به واسطه كشت و كارهاي جاليزهاي حاشيه شهر، قرعهاش افتاده
كه بستههاي هزار تومني خيار نوبرانه بفروشد به ماشينهايي كه از بهشتزهرا باز ميگردند
و غم دارند براي از دست دادن عزيزشان.
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت
13:39 |
چارتا هزاري
تركه نازك درخت نارنجحتي آنقدر جان نداشت كه تاب يك اسكناس را داشته
باشد. تركه را كه دوباره فرو مي كند درون دريچه صندوق ، هراسان نگاهش را قيچي مي
كند به سمتم. با دست پاچگي خنده اش را از لبش مي دزد و مي گويد:" دزد كيلو
چنده. فكر مي كني ما دزديم.نه به خدا ما دزد نيستيم. "
ميخواهم
بگويم دزد هستي. اما دزدي متفاوت كه در ميان انبوده دزداني كه مي شناسم تنها به
هزار تومن صندوق صدقات هم راضي است.
اما
فقط مي گويم: پس چه كاره اي . انگار كه خيالش از بابت من راحت شده باشد دوباره
تركه را فشار مي دهد به درون صندوق و مي گويد: "در شهرمان قهرمان پرورش اندام
بودم. خداييش مي دونم باور نمي كني .اما اشتپ مي كني داداش .برادر من مي گم بودم
يعني بودم." ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت
15:27 |
پسر ميخواهي چيكار!
چادرش كه گل نداشت تا اشكهايش سيرابشان كند. اشك كه قل
خورد روي گونههاي دختر، زبانش باز شد: «حاج خانم بريم از اين خراب شده، بريم
بيرون... بريم."
زن مسن كنارش، دست دختر را ميگيرد اما غيظ در چشمانش ميگردد:
«اين بنده خداها چه گناهي كردهاند؟ لابد خدا نميخواد."
بلندگوي سالن مدام دكتري را فرا ميخواند. آقاي دكتر.... آقاي
دكتر. زن مسن با طعنه رو به دختر ميگويد: "چيه به خدا راحتي. با هزار بدبختي بچهدار
ميشي، ميگن چي زاييده... "پخر"
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت
16:43 |
لطفا يك گاو
گاوها مرتب كنار هم
چمباتمه زدهاند، روي ديوار حاشيهاي ميدان. انگار مثل آدمها كنار هم صف كشيدهاند.
وقتي كمي آنطرفتر گردن زرافهها را ميبيني كه به دور خرطوم فيلها گره خوردهاند
و شير و خرس است كه در هم ميلولد، با خود ميگويي از گاوها بعيد است اينقدر مودب
باشند. لپهايشان گل انداخته است. با خودت ميخندي. لابد گاوهايي با لپها و لبهاي
رژ زده نوبر روزگار است.
زن دروغ ميگويد كه
همه عروسكها را خودش درست كرده است. اما صورت را از هميشه باورپذيرتر كرده، قيمت
را ميپرسم.
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت
0:19 |
ميت هايي كه مرده اند
قرآن هم كه بخوانم مي شود 2 هزار تومن. دست
به جيب كه ميبريدلت باز محكم مي شود كه 2 هزار تومن داري كه مقابل اين قرآنخوان سر
قبرهاكم نياوري و لابد میت تو هم از بی آبی و بی قرآنی نمیرد!. نحيف
است و چهره سوختهاش نشان ميدهد تمامي تعطيلاتتابستانياش را براي رتق و فتق امور اخروي مردگان تهران و
حومه سپري كردهاست. دست به ريش چند نتراشيدهاش كه ميكشد انگار همین دیروز از مجمع مداحان بین المللی بیرون آمده است.
روضههم ميخواني؟ ميگويد: بله. بخوانم؟ ميگويم نه اما هر
روز اينجا چهميكني.
امروز كه شنبه است. ميگويد تو مگر شنبهها محل كار نميروي؟ باخودم ميگويم بيچاره آخر دلت نميگيرد؟
گويي ميشنود و ميگويد نه اينجاكسي نيست كه دلم بگيرد .همه را خودم چال كردم. مطمئنم كه مردهاند ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت
0:24 |
طعم خوب
خرس بودن
موجود حجيمالهيكل كه لباس نه چندان پشمالوي خرس تنش كرده است، اصلا
از كلاه قرمزي خوشش نميآيد. لبه پاييني كلاه قرمز آقاي كلاه قرمزي 2 هفته پيش
باعث شده بود كه شقيقه مرد خرسنماي حاشيه خيابان وليعصر تاولي بزند كه تا يك هفته
نتواند شبها بچههاي خوابآلود ماشينهاي خيابان يكطرفه را به وجد بياورد. تا
كودكي را ميبيند شروع ميكند به تكان تكان دادن خودش، طوري كه گويي ميخواهد به
قول آن شاعر ملول و ملوس زرد آلوها را از درخت بچيند... شروع ميكند و اقصي نقاط
بدن مبارك را آنچنان تكان ميدهد كه كافر نبيند و ... چنان با دقت كه گويي تا
ديروز پشت يك درخت براي جفت خويش دم تكان ميداده و امروز او را به بند آدميان
آوردهاند.
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت
0:26 |
سحرهايي بيتكرار
آدابسحوري چه ميدانند اين آدمهايي از جنس آينده. اصلا برايشان فرقي هم
داردكه لذت شنيدن دعاي
سحر آن هم با راديويي كه چشمان مضطرب پيرزني به آندوخته شده چه طعمي دارد.
اصلاميدانند راديو تهران روي چه موجي دعاي
سحر ميخواند و اصلا ميدانندتركيب خلسه خواب آشفته نيمه شبي با طعم غذاي گرم شده روي چراغ سه فتيلهاييعني چه؟
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت
12:45 |
نرگس خله
سر كوچه قبلي مون كه الان ديگه اصلآ كوچه اي نيست اونجا ،
يه امامزاده بود كه بهش مي گفتن سيد ملك خاتون.
يعني امامزاده امامزاده هم نبود
اونطوري ها اما خب مي گفتن شفا مي ده و از اين چيز ميزا.يه گوشه اي داشت كه شمع
روشن مي كردن و يه گوشه ديگه كه دختر پسراي دم بخت مي نشستند هي به هم نگاه مي كردن شايد امامزاده
يه كاري بكنه. كه امامزاده هم آخرش كاري نمي كرد و هي ملت فرت و فرت شمع روشن مي
كردن و آخرش هم جعفر شمعي به واسطه پول شمع ها يه زير پله خريد و جيگركي زد و ديگه
نه كسي اومد شمع روشن كنه و تازه رونق ازدواج هاي محلمون هم بيشتر شد.
همه اينارو بافتم و بافتم تا برات بگم كه اين روزا مثل
حسم مي دوني چه جوريه. دقيقآ شدم حال و هواي ابولفضل توپول اون روزاي اون
محلمون كه عاشق نرگس دختر ديوار به ديوار ما شده بود . بيچاره اي كه اصلا و اصلآ
هم نمي تونست دل بكنه از جيگركي جعفر شمعي كه ديگه نه شمع مي فروخت و نه حال و حوصله عشقولانه هاي يه مشت جوون بي نوا رو داشت.
گير كرده بود بين زمين و آسمون و من هم.
تو رو نمي دونم. اما اين روزا اينجوري شدم . يه حس
احمقانه بين ندونم كاري هاي خودم و ديگران.
خدا به خير كنه...(زير لب بگو آمين.)
اما راستي يه چيزيو بهت نگفتم.ابولفضل توپول محل ما چون
چاق بود هيچكس دوستش نداشت حتي نرگس همسايه ما كه مادرش صداش مي زد نرگس خله
وفقط يه سال رفته بود مدرسه تا بتونه تو
يه برگه بنويسه اسم من نرگسه و اونو به ابولفضل بيچاره بده.