تبليغاتX
نارون

لطفا يك ليوان پلاستيكي


مرد ميانسال است و موهاي سپيدش از سياهي‌ها پيشي گرفته‌اند. وقتي از اتاق نمونه‌گيري بيرون مي‌آيد رنگش پريده اما با نوك انگشت، پنبه الكلي را كه روي بازويش گذاشته است مي‌فشارد.

قدمي كه بر مي‌دارد سوزش عميق تا نوك انگشتانش بدنش را فرا مي‌گيرد. نگاهش را به تعقيب زن جوان مي‌چرخاند.

دختر سن و سالي ندارد اما از خط‌هاي پيشاني اش هم مي‌توان بسادگي فهميد كه در جواني رو به پيري گذاشته است. سالن آزمايشگاه پر شده از پسر‌ها و دختر‌هايي كه هيجان ازدواج بر هيجان جواني‌شان غلبه كرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 10:43 |

سرقت‌ ديپلماتيك آثار آنتيك


مصونيت ديپلماتيك هم بعضي وقت‌ها چيز خوبي‌ست. بعضي وقت‌ها هم چندان جالب نيست، هم باعث بي‌آبرويي خودت مي‌شود و هم كشورت

به عنوان مثال مي‌داني مصونيت ديپلماتيك داري، سپس هوس مي‌كني وقتي از يك بناي تاريخي در حال بازديدي، بي‌اجازه قطعه يا قطعاتي از تاريخ و فرهنگ ايران را براي يادگاري يا هر چيز ديگري در جيبت بگذاري و به كشورت در آنسوي دنيا به عنوان سوغات ببري. مثل سرقت‌هايي كه در چند سال گذشته با مصونيت ديپلماتيك آقاياني انجام گرفت كه به عنوان ديپلمات در كشورمان حضور داشته‌اند. سرقت؟! نه. مگر ديپلمات‌ها هم دزد مي‌شوند. ما نسبت به مهمانان خارجي خود اطمينان كامل داريم. ايراني‌ها اصلا به ممهان‌نوازي در جهان شهره هستند. اما شايد هم بايد در برخي موارد به اين اطمينان شك كرد !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 20:15 |

خليج فارس و يك دغدغه عملگرايانه

 

از فرداي همان روزي كه يك نشريه‌ آمريكايي، فارس را از انتهاي نام خليج حذف كرد، ماجرايي آغاز شد كه ما ايراني‌ها را بيشتر به اين فكر فرو برد كه خليج زير پاي ايران، فارس است، از آن به بعد هر روز تلا‌ش براي صيانت و حمايت از نام خليج فارس ، افزوده شد.

از فرداي آن روز همه دغدغه‌ها اين بود كه نام فارس از خليج اش جدا نشود و هر روز در گوشه گوشه كشور همايش و سمينار بود كه پشت هم برگزار مي‌شد براي صيانت و حمايت از اين عنوان
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 17:8 |

بيني‌ها در مقابل فولوتوس‌ها

مرد ميانسال همزمان كه سرش را از پنجره ماشين بيرون آورده است فرياد مي‌زند و دستش را به زير صندلي پيكان رنگ و رو رفته‌اش مي‌برد. لحظه‌اي بعد چماقي چوبي به سرعت در هوا مي‌چرخد و مردي با ابروهاي در هم فرورفتهبه آن‌‌طرف خيابان مي‌دود.

گويا هيچ‌كس جلودار مرد ميانسال نيست به آن‌طرف خيابان كه مي‌رسد گوشه چشم چپش مي‌پرد، اما درست در مقابل صورت جوان لاغر اندام كه ريش‌هايش را به شيوه‌اي غريب اصلاح كرده است مي‌ايستد و فرياد مي‌كشد: بچه سوسول اگه مردي حالا بگو چه غلطي مي‌خواي بكني..بده من او كوفتي و... از شدت گفتن اين جمله اندكي آب دهان مرد به روي صورت جوان ديده مي‌شود. جوان دستي به اندك ريش‌هاي عجيبش كه او را از ديگران متفاوت كرده، مي‌كشد و از ترس يا هر چيز ديگر هيچ نمي‌گويد. مرد دوباره ميانداري مي‌كند و با عصبانيت ادامه مي‌دهد: خب همينه ديگه.هيچي نيستي... پفك آقا جون..پفك! باد داريد همتون. اما ته ته تون هيچي نيست
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 14:42 |

گل‌هاي جاده بهشت زهرا

«خيار چنبر بسته‌اي هزار تومن. سه بسته اگه بخواي ميشه دو تومن.» كيسه فريزرهاي آفتاب خورده حجم خيارهاي نه چندان سبز را دو برابر نشان مي‌دهد. مانند سايه دختر كه زير تيغ آفتاب تابستان در امتداد اتوبان، چندين برابر كشيده شده است.

هفت سالش هست و پشت كهريزك خانه دارند. خواهرش كه 9 ساله است، گل مي‌فروشد و او به واسطه كشت و كارهاي جاليزهاي حاشيه شهر، قرعه‌اش افتاده كه بسته‌هاي هزار تومني خيار نوبرانه بفروشد به ماشين‌هايي كه از بهشت‌زهرا باز مي‌گردند و غم دارند براي از دست دادن عزيزشان.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 13:39 |

چارتا هزاري

تركه نازك درخت نارنج  حتي آنقدر جان نداشت كه تاب يك اسكناس را داشته باشد. تركه را كه دوباره فرو مي كند درون دريچه صندوق ، هراسان نگاهش را قيچي مي كند به سمتم. با دست پاچگي خنده اش را از لبش مي دزد و مي گويد:" دزد كيلو چنده. فكر مي كني ما دزديم.نه به خدا ما دزد نيستيم. "

ميخواهم بگويم دزد هستي. اما دزدي متفاوت كه در ميان انبوده دزداني كه مي شناسم تنها به هزار تومن صندوق صدقات هم راضي است.

اما فقط مي گويم: پس چه كاره اي . انگار كه خيالش از بابت من راحت شده باشد دوباره تركه را فشار مي دهد به درون صندوق و مي گويد: "در شهرمان قهرمان پرورش اندام بودم. خداييش مي دونم باور نمي كني .اما اشتپ مي كني داداش .برادر من مي گم بودم يعني بودم."
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 15:27 |