پناهندگی سفالی

شايد راننده ايراني آقاي ديپلمات نمي دانست كه در ميان اسباب و اثاثيه اين مرد آلماني گوشه اي ارزشمند از تاريخ ايران جاي گرفته است. شايد هم مي دانست، اما خودش را به ندانستن زده بود.يك اتفاق هميشگي كه اين بار روي ديگر سكه اش به زمين نشست.
زمان: اوايل سال 1386. مكان: مرز روماني و بلغارستان.
پليس كه به كاميون اسباب و اثاثيه مشكوك شده است، به راننده فرمان ايست مي دهد و دقايقي بعد در ميان اجناسي كه روي اكثر آنها حك شده است ساخت آلمان، ريتوني سفالي كشف مي شود كه پيش از اين در شمال كشور كشف شده بود. ريتوني كه متعلق به هزاره قبل از ميلاد بود و حالادر دو هزاره پس از ميلاد، به سفري غريب مي بردندش. گرچه روي اين ريتون مكان ساختنش را ننوشته اند، اما زياد فرصت نمي گيرد كه همه بفهمند، اين اثر منحصر به فرد تاريخي متعلق به فرهنگ ايراني است، بي هيچ كم و كاست.
خبر را در كشور كمتر منتشر مي كنند. بازهم اين سياست لعنتي. فرهنگ را يكجا مي جود. شايد اگر قرار است يك ريتون سفالي باعث تيره شدن روابط دو كشور دوست و برادر ايران و آلمان شود، اصلاكدام ريتون، كدام سفال.
خدا را شكر كه روماني ها هنوز قانون ها را بلد هستند. مي گويند ريتون را به ايران پس مي دهيم. آيا ريتون را پس دادند؟ چه كسي مي داند اگر پس داده اند؟ اصلايك ريتون كوچك سفالي در مقابل هزاران هزار اثر تاريخي ديگر ايران كه هر روز حراج مي شوند، چه ارزشي دارد؟ اصلاآيا كسي مي داند آن آقاي ديپلمات آلماني با راننده ايراني اش اكنون كدام صفحه از تاريخ ايران را بي اجازه صاحبان اين كتاب ورق مي زنند و... اصلاجايي نامي از اين آقاي ديپلمات برده شده است؟ راستي اكنون اين ريتون كوچك سفالي كجاست؟ آيا كسي به اين سوال ها فكر مي كند؟ يا... از دل برود هر آن كه از ديده برفت.

