۱۳۸۶...

امروز گفتگوی کوتاهی با شهلا جاهد داشتم.کسی که خود را قربانی عشق می داند و به صراحت می گوید که اگر روزی بر سر چوبه دار برقصد رقص عشق کرده است و بس.
امروز وقتی پس از چندین سال که او بلاتکلیف مرگ! در زندان به سر می برد با او همکلام شدم شهلا را طور دیگری یافتم. از شهلا پرسیدم ازمرگ می ترسی و تنها سکوت کرد. سکوتش را که دنبال کردم فهمیدم شهلا هم مانند تمامی ما آدمها از مرگ می ترسد اصلآ ترس لازمه زندگی انسانی است اما آنکه چطور او به قول خودش روزی از مرگ نترسید و مرگ دیگری را گردن گرفت هنوز معمای زندگی او و شاید همه کسانی است که خود را قربانی عشق می دانند. شهلا به طور ضمنی خودش عقیده دارد که به خاطر عشقش به ناصر محمد خانی خواسته تا گزندی به او نرسد اما.....
اما باور کنید اکنون که این مطلب را می نویسم نمی خواهم او را بی گناه جلوه دهم و یا هر چیز دیگری اما می خواهم اعتراف کنم که واقعآ بعد از چند سال تمامی ساخته های ذهنی من از شهلا به یکباره فرو ریخت.
می دانستم که تلاش او برای زندگی از تلاشش برای مقصر جلوه دادن خویش در مرگ دیگری بیشتر است اما شهلا امروز خسته تر از تمام عمرش با من سخن می گفت.آنقدر رنجور که مرگ را شیرین می پنداشت نمی دانم وقتی در پایان گفتگوی من با شهلا تازه فهمیدم که در انتها اجماعی مشترک در بین قضات باعث شد تا او قاتل شناخته شود تازه فهمیدم که پرونده شهلا جاهد مطمئنآ برای سالیان سال یکی از رمز و راز ترین پرونده های کیفری تاریخ ایران لقب گیرد.
شاید این گفتگو یکی از آخرین گفتگوی شهلا با یک خبرنگار بود..شاید شهلا روزی دیگر بر چوبه دار بوسه بزند و شاید...شاید شهلا باید به دار آویخته شود و سالها بعد درست مثل فیلم های پلیسی چند دهه پیش کسی پیدا بشود و با کشف حقیقتی دیگر شهلا بشود و سمبل زنان عاشق ایرانی و شاید هم اصلآ هیچ اتفاقی نیافتد و شهلا تنها خاطره ای شود بر روی برگه های کاهی روزنامه ای که بر روی آن تاریخ یک هزار و سیصد و هشتاد وشش نوشته شده است.


