زمستان را می گویم...

گفتمشان برف می آید اما هیچ کس گوشش بدهکار نبود .....حتی وقتی کاپشن تپلم را دیدم که زیپش خراب است و گویا او هم انگار نمی خواست مرا در روز برفی کوه همراهی کند آویزه گوشم نشد که امروز روز رفتن نیست...و امروز....من مریضم 7 روز و هفت شب بی آنکه این تقدس نام هفت بر من جان من وضعی نهاده باشد جز بقایای سوزنهای فرو آمده بر اقصی نقاط میهن بدن من.
راستش به نظر من خیلی احمقانه است که شب تری پیش نوشته باشی و به خاطر اینکه لپ تاپ کوچکت در خواب گارانتی به سر می برد نتوانی مطلبت را همانشب در وبلاگ بگذاری و هزار دلیل کوفتی دیگر که تا امروز آنها را به لب بدوزی و دم بر نیاری و امروز بی حساب بخواهی آنها را منتشر کنی.
مریضم..گویا انسانها که سرما می خورند می شوند شبیه من ... این هفت روز هر روز روز یک دوا درمان سنتی است یکبار که به خانه می روم مادرچغندرهای پخته را نشانم می دهد و با اشاره به رنگ پریدگی اشان می گوید: لبو هم لبو های قدیم ومن در اندیشه روز بعد می نشینم که عصاره بد طعم کدام گیاه دوای جانم خواهد شد.
نمی دانم چرا امشب یاد کوچکیم افتادم یاد شلغم فروشی کچل که آن روزهای سرد زمستانی ، کله سحری سر ایستگاه ناصری می ایستاد و عق می زدم وقتی از کنارش رد می شدم و هر روز آنهگام به این فکر می کردم که چرا باید هر صبح خلسه خواب کودکیم را که از زیر کرسی داغ زندگی برای آموختن به بیرون شکسته است با بوی شلغم که سلول های مغزم را کرخت می کرد بیاویزم. یادم می آید داد می زد: « شلغم بخور ....غصه نخور» و من هم هر روز فحشش می دادم که کوفت بخور با اون بوی گند شلغمت....
حسرت نمی خورم که چرا کودکیم را در زمستان جا گذاشته ام که زمستان برایم بوی باقالی پخته های گلپر زده آقا رحمان باقالی فروش را می دهد که قبل از آنکه برای خوردن به پیش او رفته باشم برای گرم کردن دست های کوچکم که یک سکه پنج ریالی را محکم در مشت گرفته بود به پیش او رفته بودم اما زیاد از زمستان خوشم نمی آید...با آنکه می دانم با تمام شقاوتش زیباست این « سرد ،کفن پوش کرخت »...زمستان را می گویم ...


