توضیح:
((این مطلب قرار نبود داستان یا هر چیز دیگر در این حوزه باشد ...حادثه ای است که امروز برای من اتفاق افتاد وفقط و فقط خواستم یکی دیگر هم در خاطره امروز من سهیم باشد...))
آقا من مستم؟

آزادی …آزادی ..یه نفر نبود….پیرزن لاغر اندام آخرین مسافر مسیر بودی که به آزادی می رسید. او که بر تن آهنین ماشین نشست ، جوان راننده نیز به ارابه اش فرمان داد تا پیکان مدل 52 تهران ق به حرکت در آید و جمعی را به آزادی برساند.
جوان نگذاشت زیاد طول بکشد… وقت را خورد . نگاهش را که از توی آینه از مسافرانش چرخاند تنها پوزخندی زد و زیر لب طوری که فقط خودش متوجه بشود گفت: خدارو شکر از همه نوعش هم یه دونه داریم و به ارامی ماشین را به حرکت در آورد.
شاید هم حق داشت…به جز پیرزن…دختری 14 ساله که آرایش غلیظ او را مسن تر نشان می داد ، پسری حدودآ 20 ساله که بلوغ جوانی را زودتر از پیش تجربه کرد بود و البته من….همه و همه مسافران ارابه جوان راننده ای بودیم که لاگزیر به یمن راه مشترک با هم همسفر شده بودیم…
- هفت تیر …ولنجک….شهدا…آخرش بر می گردم آزادی… انگار همه دنیا وصل می شن به آزادی ..این لامصب جون میده برای مسافر زدن.
جوان این جمله را که گفت خشکی ته گلویش را با مایع بطری پلاستیکی که کنار پایش جای گرفته بود بر طرف کرد و بی مقدمه رو به من گفت: آقا من مستم…؟!!!!
تعجب کردم…سئوال او پرسش چندان رایجی در هیچ جای جهان نبود … خودم را به آن راه زدم .خواستم بگویم که کیه تو این زمونه مست نباشه آقا جون ؟ اما وقتی صدای استغفر الله پیرزن را از صندلی پشتی شنیدم خودم را به بی خیالی زدم و گفتم:نمی دونم آقا….
جوانک 20 ساله که صندلی عقب را اشغال کرده بود گویا می خواست در این مکالمه خود را دخیل کند با پوزخندی گفت : آقا تو همین شیشه بودش …میدی به ما هم…
جوان راننده صحبت پسرک را برید و بی اعتتا دوباره رو به من کرد و گفت : آقا پرسیدم من مستم؟ و ادامه داد …چرا موهات همه سفید شدن؟
با خودم فکر کردم او هم یک مست درست مثل بقیه…برای من چه فرق می کرد…بی تامل رو به او کردم و گفتم:خودت چی فکر می کنی؟ تو مستی؟
گفت: آقا از من اصول دین نپرس….اصلآ می دونی الان چی حال میده؟
منم نگذاشتم جمله اش تمام بشه و برای اینکه بحث را تمام کرده باشم گفتم: نه..اما می دونم تو مست نیستی؟
نمی خواستم اینطور به اون جواب داده باشم اما فکر کردم که باید نوعی این دیالوگ تموم بشه اما جوان راننده انگار تازه می خواست درد دل کند و ادامه داد: این اولین تریپ منه…ساعت 3 بعد الظهر از خواب بیدار شدم….اما الان حال میده بری خونه بگیری بخوابی تا 12 …بعدش بشینی پای ماهواره تا 5 صبح…
پیرزن در صندلی عقب داشت برای دختر جوان از انتخاب یک مرد ایده آل برای یک دختر ایرانی می گفت و و پسرک هم که فهمید جایی برای عرض اندام ندارد گوشی هدفون را انتخاب کرده بود و در این میان من مانده بودم و جوان راننده ای که انگار مثل من بود درست مثل من.
رو به جوان راننده کردم و گفتم خوب بعدش چی…دوباره تا چند می خوابی؟
- حال ندارم ..نمی دونم هر چی شد که شد….راستی تو نمی ترسی یه روز گشنه بمونی…کارمندی نه؟
بی تفاوت سرمو رو به شیشه برگردوندم…گفتم بیشتر می ترسم که دیگران گرسنه بمونن.
- ای وللااا….ببین نمی دونم این کار کوفتیه من چه جوریه هرچی کار می کنم ته اش هیچی نمی مونه…اصلآ دیگه حوصله ندارم..یه 2 ماهی هم گوشه خونه موندم اما…
- منم حوصله ندارم…..کارا همه یه جورن
- نه بابا …من دارم به تیکه از ماشینمو هر روز می خورم…
جوان راننده با گفتن این جمله زد زیر خنده و ادامه داد….نه بابا ماشینون که نمی خورم اما اصطکاک داره ماشین آخه…
می خواستم بگم اصطحلاک درسته که …به مقصد نزدیک شده بودیم.
- آقا پنجاهی خرد دارین یا نه….
از ابتدای مسیر سه بار جیب هایم را گشته بودم اما نداشتم…
- شرمنده آقا ندارم…
پیر زن از ته ماشین به سختی در حال پیاده شدن بود…..آقا میشه 250 تومن……
500 تومنی پیرزن ته کف دست جوان راننده مونده بود
می دونم مادر اما 40 تومن خرد بیشتر ندارم..بفرما
صدای غر غر پیرزن که پس از پیاده شدن از ماشین همه را متوجه خودش کرد در نوع خودش جالب به نظر می رسید همه مسافران شبانه میدان آزادی را به خود وا داشت….
- مرتیکه مست خیال می کنه اینجا شهر هرته….می دم باباتو در بیارن…
جوان راننده دوباره جرعه ای آب از بطری کنار دستش هورت کشید و در حالیکه پوزخند می زد رو به من گفت: آقا من مستم؟
+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 و ساعت
19:58 |