تبليغاتX
نارون

دروغ...

گفتی...دروغ؟

شنیده بودم که خواهی گفت ..دروغ

از ابتدا مگر قرار نبود به هم  نگوییم..دروغ

راست نمی گویم...

دروغ می گویی...

****

دروغ را شنیده بود

آنکه دلش به اندازه راستی من نازک بود

آتش نشانان هیچ وقت دروغ نمی گویند

دلم سوخت از بس آتش را باور کرده بود

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 17:34 |

حل رابطه ای  بی رابطه ...

 

امروز بازارچه خیریه ای در شهرک غرب برپا شد که گرچه از نظر سختاری تفاوتی با نگاه حاکم بر برپایی از این دست بازاچه های خیریه ندارد، اما همسران متولیان برگزاری این بازارچه تا چندی پیش بر بالاترین رده های حکومتی ایران تکیه زده بودند.همسر محمد خاتمی رییس جمهور پیشین ایران و تعدای از همسران وزرای پیشین دولت وی که برگزار کنندگان این بازارچه خیریه هستند خواسته اند  با نگاهی متفاوت و البته با هدف جمع آوری کمک به نفع نیازمندان این بازارچه را برپا کنند.

برپایی این بازارچه که تا 28 خرداد ادامه می یابد از چند جهت قابل بررسی است که در این مجال اصولآ جای بحث در مورد آن وجود ندارد اما باید گفت که در ایران پس از انقلاب سال 57 حضور خانواده دولتمردان در مجامع و مناظر عمومی بسیار کمرنگ بوده و در استثنا مواردی نیز که این حضور به طور اجبار آشکارا بیان می شده است از بیان رابطه فامیلی کمتر استفاده شده است.

نمی دانم شاید علت این امر ایجاد رویه ای متفاوت  با آنچه پیش از این با حضور همسران دولتمردان حکومت شاهنشاهی ایران در مجامع عمومی ایجاد شده بود باشد و شاید هم دوری گزینی دولتمردان از ایجاد اخبار حاشیه ای در باره زندگی شخصی اشان باشد  و شاید هم اصلآ هیچ تفاوتی وجود ندارد و بی دلیل به دنبال تفاوتی هرچند کوچک در این میان می گردم.

این روزها در تمام دنیا برپایی بازارچه های خیریه بوسیله همسران دولتمردان پرنفوذ امری شایع شده است و نمونه آن را می توانیم در خدمات انسان دوستانه پرنس دیانای انگلیسی و یا چرا آنقدر دور برویم همین همسر شاه اردن در کمک به نیازمندان اقصی نقاط جهان بدانیم از گرسنگان آفریقایی زیمباوه تا زلزله زدگان بی نوای بم در ایران.... اما تا به حال فکر کرده اید که چرا سیاستمداران بزرگ امور خیرات و اخرویات!! را به همسران گرامی می سپارند و خود در گوشه ای به مشغول رتق و فتق امور مادی و دنیوی!! خویش می پردازند...

البته بی شک این موضوع در مورد خاتمی مهربان ما  صدق نمی کند چرا که  او در زمان ریاستش ترجیح داد تا خانواده اش از این حاشیه دور بماند و به خوبی می دانست که جناح مخالفش در کمین سوژه هایی از این دست می گردد تا هدف والای او را به چالش بکشانند اما در همان مواقع هم شنیده می شد که همسر رییس جمهور به فعالیت های خیرخواهانه مشغول است و االبته این امر  در سکوت کامل خبری صورت می گیرد.

اما در هر صورت باید منتظر ماند و دید که آیا خاتمی اگر بازهم به کاخ ریاست جمهوری برگشت -که دور از انتظار هم به نظر نمی آید-می تواند تابوی حضور خانواده دولتمردان را در رسانه ها بشکند و یا ....

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 2:40 |

تفاوت گفت وگو و مكالمه در مصاحبه

يك مصاحبه خواندني – اگر نگوييم خوب- مصاحبه اي است كه داراي قلاب باشد. قلابي كه خواننده را اسير كند و او را تا پايان نگه دارد. گاهي اين قلاب از فرايند ديالوگي حاصل مي شود كه طرف مصاحبه شونده اش خوب حرف مي زند. حرف اش اطلاع رسان است، گرم و صميمي است، چالش برانگيز است، بازتاب بيروني حرف هايش قلقلك ايجاد مي كند و... و... و. اما بعضي وقت ها اين خواندني شدن حاصل يك خوشفكري و نگاه حرفه اي از سوي مصاحبه كننده يعني خبرنگار است. از يك آدم بي حال يعني مصاحبه شونده بي رمق يك موجود زنده مي سازد. مدام در ذهنش هنگام مصاحبه به فكر مخاطب است كه نكند در توجه نهايي از دستش بگريزد. لذا تا مي تواند با لطايف‌الحيل سعي مي كند بر كالبد مصاحبه اي كه سعي در انجام درست اش دارد، روح مسيحايي بدمد. هي سوال هايش را ورز مي دهد،؛هنگام تنظيم مدام موهاي سرش را مي كند كه چگونه با يك تنظيم اصولي از اين مصاحبه يك توليد هنري داشته باشد. اگر از اين كار موفق بيرون آمد ما اسم اش را مي گذاريم خبرنگار مولف، كسي كه مكتوب مرده را زنده مي كند. اين خبرنگار، نمي شود كه با تكنيك هاي نويسندگي آشنا نباشد و خبرنگار مولف بشود، پس بايد فراوان داستان خوانده باشد و به تكنيك هاي داستان نويسي آشنا باشد. مثلا در مصاحبه كردن تفاوت مصاحبه و گفت و گو و تفاوت گفت و گو و مكالمه را بداند. اين مقدمه را گفتم كه اين چند جمله را به نقل از آقاي ويليام نوبل براي شما نقل كنم :
 تام برچ در مكالمه مثل زنبور تند وسريع است‌،اما تا قلم به دست مي گيرد انگار كه اژدر به طرفش پرتاپ شده، تمام استعداهاي اش خشك مي شود.
وقتي مكالمه را به اين عنوان كه گفت و گويي خوب و واقعي است ، روي كاغذ مي نويسيم، انگار كه آب سردي روي ساختمان درام ريخته ايم. مكالمه، مكالمه است؛ گفت و گو ، گفت و گو است. قاطي كردن آنها ساده و تمايز آنها مشكل است. اما نويسنده خوب پشتكار دارد و مي داند كه چه چيزي روي صفحه كاغذ سرو صدا مي كند و چه چيزي بي حالت است. اين مكالمه است:
- كجا زندگي مي كني؟
- خيابان استيت، شماره 230.
و اين يك گفت و گو است:
- اين جا زندگي مي كني؟
- اگه بشه اسمشو زندگي گذاشت!
از برخي لحاظ گفت وگوي خوب مثل سراب است. به نظر واقعي مي رسد و به نظر مي رسد كه مردم واقعي كارهاي واقعي انجام مي دهند، اما چنين نيست. در واقع، چنين نيست.پس گفت و گو چيست؟  
گفت و گوي خوب يكي از كارهاي زير را انجام مي دهد:
- گوينده را معرفي مي كند؛
- صحنه را معرفي مي كند؛
- كشمكش به وجود مي آورد؛
- پيش گويي ( يا زمينه چيني ) مي كند؛
- توضيح مي دهد.
 اينكه ما روزنامه نگاران چه مقدار از اين توصيه‌ها را در مصاحبه كه فرايندي زنده و واقعي است استفاده مي كنيم ؟ كجا؟ و چه طور؟ و يا چه معجوني به آن مي افزاييم بماند براي بعد. تنها فراموش نكنيد كه ما هم داستان نويس هستيم با اين تفاوت كه داستان‌‌هاي واقعي زندگي مردم اطراف‌مان را مي نويسيم.  

 

بدون شرح :این هم آخرین  مطلب  وبلاگ دکتر احمد توکلی که کتاب مصاحبه خلاق را نوشته است.

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 15:27 |
ویلًُُُ لخبرنکار لا اطلاع(وای بر خبرنگار بی اطلاع)

کم اطلاعی خبرنگار+دبیر+.... باعث می شود تا چنین گاف های خبری در یک سایت خبری( شاید به همین دلیل هنوز خبرگزاری نشده است) رخ دهد/

هرکس سوتی سایت خبری سازمان میراث فرهنگی را در مورد این خبر گفت جایزه ای ویژه از سوی فدراسیون جهانی اخبار درٍ پیت دریافت می کند..اگه گفتید چیه؟

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در جمعه نوزدهم خرداد 1385 و ساعت 16:56 |

این شعر اسم ندارد...

 

این شعر اسم ندارد.. اصلآ مُردم از بس در این جامعه  بی سر و ته فرهنگی امان دنبال اسم و لقب گشتم...خانم شاعر پیشه ای  را امروز ملاقات کردم  بیچاره از همان جماعت شاعرانی است که پول می دهند تا شعرشان را بخوانند. تازه  از پیش آقای بی رحم ناشر (البته به قول خودش) برمی گشت..هزار جلد کتاب به قیمت......اصلآ چه فرق می کند او می خواهد شعر هایش را چاپ کند تا همه او را خانم شاعر صدا کنند ..راستش کمی ترسیدم ..ترسیدم مبادا  به آن سمت پیش می رویم که قیمت آدمها به لیبل نوشته شده بر روی پیشانی اشان ارزیابی می شود...خانم شاعر! واقعآ راستی اینقدر اهمیت دارد...

 

 

این شعر اسم ندارد...

 

 

زنجره زنی زنجیر شد

زنی بی زنجره

 

زاغ زنبور را نیش زد

زنجیر گردن زنی بی زنجره

 

****

هیهات از زبان زرد پاییز

دستش را داس آفتاب زرد کرد

پوستش، سرخی بلوغ دخترکان زرد پوست

 

**

این روزها هنوز

 سبزی غروب جان دارد

 دیو از پشت کوهها دلبر می آورد

و درگوشه باز توحش پنجره ای نیمه باز

زغن زار می زند

زنی بی زنجیر، بی کفن در غبار می رقصد

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 1:56 |
 آقای گاو میش....       

 

      

جامعه دموکراتیک که اصول رفتارهای مردمش بر اساس گفتمان شکل گرفته باشد نتیجه اش می شود این تصویر ...تصویری که نشان دهنده همزیستی مسالمت آمیز آقای دزد مردم گریز و آقای مالباخته سرگردان  است....درست مثل همان پرنده گندخواری که بر سر گاومیش  از همه جا رانده می نشیند تا به خیال خویش شکمی سیر کند  و  بیچاره  نمی داند که شکمش را با چه پر کرده و گاومیش هم در خلسه یک خواب نیمه روز....

 

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه نهم خرداد 1385 و ساعت 15:58 |

چرا باید روزنامه ایران را لاک غلط گیر بگیریم؟

بزرگترین وجه مشترک انسانها ،متفاوت بودن آنهاست، چه فرق می کند این جمله را چه کسی کقته است و اصلآ مگر جز این است که آدمها برای متفاوت بودن زندگی می کنند؟پس چرا این روزها تفاوت زبانی باعث درگیری بین ایرانیان شده است و در این میان چرا رسانه را باید آتش زد و از بین برد.

این روزها  آتش زدن روزنامه ایران اسپند آتشدان آذری زبانان شده است. واقعیت است، ایشان  مجال می خواهند تا احقاق حق کنند و حق دارند و به راستی آیا حق دارند  که بر طبل نارضایتی بکویند؟ و باید گفت که حق دارند اما حق رسانه را چه می شود تعریف کرد،  آیا رسانه هم حق دارد تا بی علت و معلول منتشرکند و سپس بی هیچ مقدمه نیز آتش گیرد؟

جمع های رسانه ای غیر دولتی و یا حتی دولتی این روزها می گویند ، روزنامه ایران نیز توقیف شد  تا صابون تعطیلی یک روزنامه دولتی نیز بر تن دولتی ها بخورد....این قبا باید برای تن همه آنهایی دوخته می شد   که می پنداشتند در کشورمان انتشار برخی روزنامه ها جهاز همیشگی وزارت ارشاد است و در این میان توقیف یک روزنامه نیز  لابد برای آنهایی است  که غیر دولتی هستند و رگ و ریشه اشان  به دستگاهی وصل نیست. در هر صورت  روزنامه ایران هم توقیف شد تا توجه به چند مورد در باره تعطیلی روزنامه ایران بر حاشیه ای به این توقیف نه چندان غیر قابل پیش بینی پیله ببندد.

1- شاید نکته اصلی قابل بحث در تعطیلی روزنامه ایران آنست که این روزنامه را هیات نظارت بر مطبوعات  توقیف کرده است ! هیات نظارتی  که باید با تجمیع 12 عضو خود تشکیل جلسه می داد و توقیف این روزنامه در حالی صورت گرفت که جلسه رسیدگی به تخلف این روزنامه با حضور 5 عضو و آنهم با 2 رای مخالف در مقابل 3 رای موافق شکل گرفت. نگاهی به تعطیلی روزنامه داخلی در دهه گذشته نشان می دهد  بیشتر این روزنامه یا به دستور مستقیم دادسرای عمومی انقلاب و یا شاکیان خصوصی توقیف و تعطیل شده بودند.

2- فریتز هایدر  fritz heider روانشناس آلمانی در سال 1958  یعنی همان سالهایی که ریشه های ارتباطی در کشورهایی همچون ایران تازه شکل می گرفت با ارایه نظریه« استناد» خواست علل رفتار ها را توضیح دهد .استناد دادن رفتار های مردم به دلایل گوناگون احتمالی ،محور بحث های نظریه آقای هایدر بود تا  این نظریه اومانیستی  که حتی از استحکام روش شناختی و پیوستگی تحلیلی نیز  برخوردار نیست امروز و در حاشیه تعطیلی این روزنامه  در حالی به کار ما می آید که کار از کار گذشته و همه در انتهای ماجرا و تعطیلی یک رسانه فراگیر مکتوب  به دنبال این مفهوم هستند که انتشار کاریکاتوری که به عقیده بسیاری نمی تواند عمدی در انتشار آن وجود داشته باشد  چرا این چنین مردم ترک زبان را بر آشفته که ایشان آنرا  توهین و تهدید بر قومیت خویش می دانند و در پایان ماجرا نیز  کاریکاتوریستی باید متهم واقع شود که خواسته مفهومی را به زبان طنز از رویکردی متفاوت برای صاحب رسانه خویش ترسیم نماید.

3- قلم زنان عرصه مطبوعات با نام  لوید اسپنسر  نظریه پرداز ارتباطات آشنا هستند. او در جایی گفته است روزنامه نگاران درست مثل نمایندگان پارلمان یک کشور، نماینده مخاطبان خود هستند زیرا بدون آنکه رای بیاورد سمت نمایندگی مخاطبانی را دارد که با خواندن مطالبشان به ایشان رای می دهند...اما توقیف روزنامه ایران علاوه بر آنکه در نظریه های قطع ارتباط مستقیم مخاطب با روزنامه در یک دنیای  ارتباطی نمی گنجد بلکه در هیچ فرمول خاص تعطیلی یک روزنامه آنهم در جامعه ای همچون ایران و با ویژگی های خاص تر خود نیز نمی گنجد. زیرا روزنامه ایران که بیشترین سهم مقبولیت خود را از ارتباط نزدیک با تمامی ایرانیان آنهم به پشتوانه خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی را داشت نماینده دایمی اخباری است که بی هیچ شک وشبهه ای از طریق کثرت خبرنگاران پراکنده این روزنامه در سراسر ایران و ارتباط نیمه موفق این قشر با مردم گوشه گوشه کشورمان  به دست آورده است، یعنی همان چیزی که تا قبل از این موفقیت این رسانه در شهرهای آذری زبان به شمار می رفت  پس این رسانه تا پیش از این نخواسته با توجه به خط قرمز های موجود  به این سادگی این مقبولیت را از دست دهد ، پس جواب این معما در کجاست؟

 

3- تعطیلی یک رسانه یک واقعیت غم انگیز است وقتی چراغ یک تحریریه خاموش می شود و قرار هم نباشد  دیگر روشن نشود قطع یک  دیالوگ دوسویه را شاهد هستیم، حال آنکه این رسانه نام ایران را بر پیشانی لوگو خود  حک کرده باشد و یا نام توس ،جامعه و... اما باید ترسید از آنچیزی که در دنیای ارتباطات به آن اثر سردی    (chilling effect )می گویند.این اصطلاح وقتی  درمحافل  رسانه ای مطرح می شود که دیگر  روزنامه نگاران نظرات خود را از ترس انتقام دولتها و یا مخاطبان محکم و آشکارا بیان نمی کنند. اهانت هیچگاه پذیرفته نیست اما آیا چاپ این کاریکاتور ابراز عقاید و سیاست های کلی این روزنامه و یا حتی سیاست های رسانه ای  نظام جمهوری اسلامی است؟ آخر مگر نه این است که این روزنامه تریبون رسمی دولت نیز به شمار میرود

 

4- وظیفه ما در قبال تعطیلی این روزنامه چیست؟ ما از  تعطیلی روزنامه ایران باید شاد شویم زیرا یک روزنامه دولتی هم می تواند توقیف شود؟توقیف یک رسانه قطعآ ملال آور است ، این یک واقعیت حرفه ای  است چه برای من که در یک روزنامه دولتی قلم می زنم و چه برای آن کسی که در خصوصی ترین روزنامه  غیر دولتی هر شب را  با ترس تعطیلی یکباره و بیکاری مجدد، آخرین پاراگراف خبری روزنامه خویش را می چیند.

 

5-  باید گفت که در قضیه توقیف روزنامه ایران آنچیزی که بیشتر از همه در چشم می آید ، نبود رابطه صحیح بین دال و مدلول  توقیف این رسانه به شمار می رود....یک( so what? )خبری برای آنکه بفهمیم روزنامه ایران را چاپ یک کاریکاتور تعطیل نکرد و صد البته آنچیزی که آتش شهرهای آذری زبان را اکنون بر انگیخته است جرقه اش در روزنامه ای به نام ایران زده نشده است  و صد البته روزنامه نگاری متعهد یا  ((activist journalism در ایرانمان بیشتر از آنچه فکرش را می توان کرد جایگاه دارد و این موضوع را که کمتر می توان به طور کامل در جامعه خبری و رسانه ای امروز جهان یافت در ایران حداقل به صورت ظاهری برایش  ارج و قرب بسیاری وجود دارد و باید گفت آنچیزی که در این بلوا زیاد بدان توجه نشد  عدم اطلاع رسانی صحیح و شفاف از سوی صاحبان رسانه است یعنی همان چیزی که باعث شد دکه های روزنامه فروشی نام جریده ای بنام ایران را حداقل برای چند روزی از فهرست جراید خود لاک غلط گیر بگیرند.

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در جمعه پنجم خرداد 1385 و ساعت 11:57 |

 

 نقطه....

 

روز گذشته برگزیده خبرنگاران حوزه میراث فرهنگی کشور در جشنواره رسانه ای میراث شدم و اکنون تصورم بر این است که باید از ابتدا خود را گریز یافته از این جماعت جایزه بگیر و جایزه بده می دانستم ...شاید هنوز هم دیر نشده است.

یادم می آید روزی یونس عزیز که شکر خواه نیز بوده و در سطح من نیز همیشه استاد را در پایان یک روز کاری در روزگار جام جم آنلاینی اش دیدم که سخت بر آشفته روزگار خبر و صد البته حواشی آن است .آن شب خوب دانستم که او چرا  زخم خورده این آوردگاه نابرابر حاشیه به متن  شده است وبازهم دانستم که هرچه شود  او نرم خبرش را به سختی  هزاران حاشیه محکم سنجاق شده به مطبوعات ایران نخواهد فروخت و من در این وانفسا که در ابتدای راه نیز قرار گرفته ام کجای کارم و تنها خدا می داند و  بس.

... این سه نقطه را می گذارم تا نشانه ای باشد بر سه پاراگراف که نوشتم و نوشتم و نوشتم و بنابه هیچ دلیل و هزار دلیل جانشان را به دکمه مرگ دل (   (delبر روی صفحه کلید این همراه همیشگی ام چرتکه نویس احوال طویلم  سپردم تا هیچ نگفته باشم و شاید هم گفته باشم.

و این نقطه را هم بر پایان این سطر می کشم و می کشم تا نخست با ضم میم خود را کشته باشم و بعد با کسر آن بر کسر زندگی خبرنگاران ایرانی نقطه ای گذاشته باشم که بی نقطه نمی توان نوشت و سکوت دو نقطه دارد و اگر نقطه ای از او بستانی می شود سکون.

 

+ نوشته شده توسط مهدی نورعلیشاهی در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 0:19 |