
|
خواندنيها |
امشب فیلمی مستند از دختران یک از شهرستان های شمالی کشور به دستم رسید که می خواستند پسر باشند... به همین سادگی .یک حس زمخت مردانه که نمی دانم چرا در جماعت نسوان آزادی خواه ایرانی که این روزها خود را به هر آتش می زنند تا بگوینند ما به حقیم ، تنها در حلقه گروهی از خلافکارانشان خطور می کند و هر دختری که می خواسته پسر باشد لاجرم میبایست یا قاچاقچی می بوده و یا....بگذریم .
دیروز نیز در یکی از سایت ها لینک فیلم های کوتاهی دیدم از عده ای از زنان و دخترانی ایرانی که در سالروز جهانی روز زن در پارک دانشجو تهران گردهم آمده بودند تا احقاق حق کنند. بازهم به همین سادگی .
نمی خواهم نتیجه گیری اخلاقی قبل از اعلام حکم کنم ، زیرا نه خود را در آن حد می بینم که در مقام دفاع از این حرکت بر آیم و نه تاب و توان مقابله با جماعت زنان آزادی خواه را که حداقل در این دوفیلم نشان دادند سمبه ای پر زور برای روز مبادا کنار گذاشته اند که باید دید و نپرسید و هیچ نگفت...اما با توجه به دیده ها و شنیده ها و البته کمی تامل کوتاه در این وادی به چند نکته کوتاه پی بردم که تصورم بر این است که شاید گفتن آنها خالی از لطف نباشد...پیشاپیش باید بگویم این یک نتیجه گیری شخصی است که شاید می تواند تنها برای خود من محترم باشد و بس..
با دیدی بدون جهت گیری مثبت و یا منفی باید گفت که زن ایرانی نمی داند چه می خواهد... بازهم به همین سادگی. حداقل زن آزادی خواه ایرانی نمی داند چه می خواهد، و اگر هم می داند که من بعید می دانم نمی تواند درست به دنیای پیرامون خود این موضوع را القا کند. اصلآ شاید همین امر باعث شده است که تکه گمشده پازل آزادی زنان در ایران همانند سوزنی که در میان خروارها کاه گم شده باشد دست نیافتنی جلوه کند.
در این میان حتی او حتی ابا دارد از از اینکه بگوید چه می خواهد و برای چه حتی می تواند باتوم مامور نیروی انتظامی را نیز بر تن خویش احساس کند که او با صدای فریاد آسا خود بی محابا او را وحشی هم می خواند و مامور نیز او را زنی فاسد و هرزه.
فلسفه جنبش زنان فمینیست ایران با یک علامت سئوال شروع می شود و با یک جمله متعدی به پایان می رسد. جمله ای که امروزه به واسطه برخی از رفتارهای نادرست رهبران این جنبش که اکثرآ در خارج از این مرز وبوم نشسته اندو برای بیچاره زن ایرانی نسخه می پیچند در خیال همه مردان ایرانی ایشان را مشتی زن افراطی جلوه می دهد که به واسطه خلا های شخصیتی و روحی خویش برای آنکه این جام تهی را حداقل با شوکرانی بی ثمر پر کنند، حتی به این رو می آورند که دیگر زنان را برده مردانی می نامند که ایشان را تنها به عنوان ماشین های انسانی قبول دارند و هزار و یک دلیل گفتنی و ناگفتنی برای آنکه زن ایرانی تحقیر شده و مظلوم است و والخ.
این مبهم بزرگ چگونه بر ذهن مرد ایرانی شکل می گیرد خدا می داند و بس.....اما به عقیده من زن ایرانی برای آنکه آزادی خود را به دست بیاورد باید باتوم بخورد ،بله باید باتوم بخورد ،حبس بکشد و در مدت انزوای شخصیتی خود به این مهم بیاندیشد که چه می خواهد و آیا تعریف او از آزادی همان تعریفی است که در دنیا غرب-- نه چرا آنقدر دور همین افغانستان خودمان که جدیدآ جنبش زنان آازدی خواه موفقی را نیز تحویل جامعه داده است- یکسان است و یا خیر.
باید باور کرد این حرکت ستودنی زنان را و البته باید باز هم باور کرد که پایه های حرکت این جنبش اکنون در ایران شکلی متفاوت تر از آنچه در تمامی جهان به آن نگاه می شود به خود گرفته است.حرکتی که مانند تمامی رفتارهای ناهمگون ایرانیمان بار دیگر در قالب جنبش زنانی جلوه کند که میدانند که باید آزاد باشند اما نمی دانند که بهای آزادی شرنگ است و نه شلنگ.
چندی پیشتر با خانمی محترم از رهبران جماعت زنان آزادی خواه و البته در نگاه یک مرد ایرانی بی شوهر!! که اکنون نیز در خارج از ایران به رتق و فتق امور زنان در بند ایرانی می پرازد به گفتگو نشسته بودم ....ترس او از شکل گیری نسل جدیدی از دختران آزادی خواه ایرانی برایم زیبا جلوه می کرد در حالی که او ایشان را به خاطر خواسته های اندک خویش در خصوص آزادی های فردی یک زن کوته فکر قلمداد می کرد و او در جوانی؛ یعنی دقیقآ همان سالهای پیروزی انقلاب اسلامی در اندیشه ای متعالی تر و بزرگ تر برای احقاق حقوق به حقه زنان ایرانی. دقیقآ مانند انرژی هسته ای که انگار این روزها می بایست حق مسلم ما باشد و و گویا کمی حق و ناحق شده است .....
۲- امشب سرنوشت پرونده هسته ای ایران مشخص می شود.نمی دانم اما نه التهاب دارم و نه بی تفاوت ..اصلآ اگر به چهره تک تک آدم های دور و برتان هم نگاه کنید متوجه این موضوع خواهید شد فکر می کنم غم نان+ سردر گمی آدمهایی که نمی دانند و یا برایشان هیچ توفیری ندارد که امروزشان با فردایشان چه تفاوتی دارد+ تکراری شدن یک موضوع و هزار و یک جای خالی و نقطه و علامت سئوال دیگر باعث شده است این روزها مردم در بهتی نا همگون با قبل تر شان روبرو شوند. انگار باید تنها امیدوار بود...
۳- وبلاگ نوشتن برای من بهانه باید باشد برای نوشتن دوباره ...راستش را بخواهید چند وقتی است که دستانم کمتر عطش نوشتن دارند....شاید روزمرگی به جای روزنامه نگاری دارد جان انگشتانم را می گیرد...خدایا به این روزنامه نگار حقیرت قدرت نوشتن افزون فرما...آمین
۴- چهارمین قسمت را می گذارم به عهده خودتان ....به بهترین اندیشه خوان جوایز عریضی اهدا می شود.
۵- امروز وقتی وبلاگ دکتر توکلی را خواندم به کلی تعریف و تمجید از او برای مستند چشم های شیشه ای حسین دهباشی برخوردم.......الان نه اما در چند روز آینده حتمآ نظرات من را هم در این مورد بخوانید(یک جمله غروری).
۶- کافه تیتر زده شد.......چند روز پیش تر لینکی از گشایش این کافه روی سایت خبرنگار گذاشتم...دوست داشتم در مراسم افتتاحیه آن حضور می داشتم اما در همان زمانی که اساتید فن داشتن تیتر های خود را در کافه به رخ هم می کشیدند من در حال عوض کردن تیتری احمقانه در صفحه آخر جام جم بودم که نمی دانم چه ناتیتر دانی!٬ آن را خلق نموده بود...راستش را بخواهید از هنر تیتر زنی خیلی خوشم می آید اما رو نمی کنم .راستی در اینجا می توانید گزارش رضا رستمی را از حاشیه افتتاح کافه تیتر بخوانید.
۷- هفت هم که باید مقدس باشد آخر بحث غیر مقدس امروز ما...اگر خدا بخواهد در کنار اداره سایت خبرنگار این وبلاگ مجالی خواهد شد برای بی مجالی حرف های مهدی نورعلیشاهی.
بر منتهای همت خود کامران شدم
نمی دانم چرا می خواهم شروع این وبلاگ با این بیت شعر باشد...شاید علت آن این باشد که این جمله آخرین جمله مرحوم پدرم در دفترچه روز نوشته های خودش بود....نمی دانم آیا من هم در آخرین برگ از دفترچه خاطرات زندگیم خواهم نوشت شکر خدا که هرچه ..........نمی دانم